روزی روزگاری در جنگلی زیبا و دورافتاده حیوانات جنگل در کنار هم با خوبی و خوشی زندگی می کردند. یک روز حیوانات برای اینکه تنوعی بشه و جنگل از این یکنواختی در بیاد تصمیم می گیرند که سلطان جنگل رو هر ساله تغییر بدند و هر سال یکی از حیوانات سلطان بشه. خلاصه سال اول قرعه ی کار به نام روباه افتاد. از قضا در این جنگل خرگوش خوشگلی بود که روباه خیلی چشمش اونو گرفته بود و دنبال فرصت بود که از خرگوش سواستفاده کنه. یه روز روباه ، خانم خرگوشه رو تنها یه گوشه گیر میاره و خواست بهانه ای رو بتراشه که یه حالی ببره. به خرگوش میگه : چرا گوشات درازه؟ خرگوش بیچاره جوابی برای گفتن نداشت ، روباه هم کلی اذیتش میکنه. خلاصه روباه به همین بهونه هر وقتی که خرگوش رو تنها می دید خرگوشه رو اذیت می کرد و بهش تجاوز میکرد. تا اینکه خانواده خرگوش شاکی میشن و از روباه شکایت می کنند. شیر که سلطان قبلی جنگل بود پیش روباه میره و بهش میگه که خانواده خرگوش ازت شکایت کردند و میگه که این دفعه یه بهونه ی دیگه گیر بیاره مثلا بهش بگو که برات هویج بیاره اگه بزرگ بود بهش بگو من کوچیک میخواستم اگه کوچیک آورد به بهونه ی اینک هویج بزرگ میخواستی اذیتش کن.

خلاصه روز بعد روباه خرگوش رو تنها گیر میاره بهش میگه که من هویج میخوام…

خرگوش میگه: هویج کوچیک میخوای یا بزرگ؟

روباه هم که بهونه ای نداشت میگه : من نمی دونم چرا گوشات درازه!!!!!!!! 

داستان ایرانی

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه دار نمی شد. او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.
حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه اش را باز کند، با چه نظره ای روبرو شد؟
فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.
.
.
.
چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر می زدند که پس این مردک چرا مغازه اش را باز نمی کند.

مطالب داغ


پرشین جوک

دوستان عزیز تمام سعی ما شاد کردن دل شما کاربران عزیز حتی لحظه ای می باشد. پس به مطالب این سایت به صورت طنز نگاه کنید.

12 دیدگاه

حوسی · نوامبر 28, 2011 در 8:17 ب.ظ

برات متاسفم این داستان خرگوش رو عوض اینکه فضای اینترنتو به گند بکشی ببر شب واسه دخترت تعریف کن

کیمیا · ژانویه 2, 2012 در 5:07 ب.ظ

برا خودم متاسفم که وقتمو برا خوندن همچین داستانی هدر دادم افتضاح بود:(

m.gh · مارس 7, 2012 در 10:13 ق.ظ

با سلام و عرض ادب.
به نظر من جالب بود.خاصه اینکه خیلی هوشمندانه وخلاق مواردی رو گوشزد کردید.
اندیشه عجب گوهر بی همتایی است برای این انسان دو پا…. خدای را سپاس

سينا · ژانویه 4, 2013 در 4:30 ب.ظ

خوب داستان خوبي بود مگه سريال قطره عبرت رو نگاه نميکنيد به جاي انتقاد عبرت بگيريد عزيزاي من روسري اتونو درست بپوشيد گوشاتون ديده نشه

نرگس · نوامبر 14, 2013 در 10:28 ب.ظ

خجالت بکش.اخه برویه کم کتاب نصرا…منشی رومثل کلیله ودمنه بخون که داستانات حداقل پیام اموزنده ای نداره بداموزی هم نداشته باشه!!!

S@J@D · نوامبر 15, 2013 در 2:04 ب.ظ

me tahala az in jok ha dastani nakhondam vali bahal bod

SaJaD · نوامبر 15, 2013 در 2:06 ب.ظ

hiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiih

SaJaD · نوامبر 15, 2013 در 2:07 ب.ظ

khkhkkhkhkkhkhkhkhkhkhkhkhkhkkh

یکی · نوامبر 18, 2013 در 5:48 ب.ظ

واقعا که خجالتم خوب چییزیه هااااااااااااااااااااااا

saeed · نوامبر 19, 2013 در 5:17 ب.ظ

با عرض سلام به همه
به نظر من خوب بود ولی یه کمی کم کنید خیلی خوب میشه چون کسی که لازم داره این واسش زیاده مگه نه؟

z · دسامبر 4, 2013 در 5:53 ب.ظ

داستان اصلی خرگوش و روباه رو تحریف کرده بودی!!!!!!!!!!!!!!

دانیال · فوریه 12, 2014 در 9:46 ق.ظ

این داستان رو به عنوان جک برای فامیلات تعریف کن فقط وقت رو می گیره

دیدگاه‌ها بسته است.