به گزارش مجله لایف استایل

داریوش اسدزاده,اخبار هنرمندان,خبرهای هنرمندان,اخبار بازیگران

“از تماشاخانه که خارج شدیم پشت سرش راه می‌رفتم اما یک دفعه برگشت گفت: تو خجالت نمی‌کشی؟ و بعد هم دنبالم کرد و من هم پا به فرار گذاشتم. پدرم دید به پایم نمی‌رسد و رفت خانه. اما وقتی من به خانه رسیدم در قفل بود و راهم نمی‌دهد. دم در نشسته بودم که دیدم مادرم آمد و در را باز کرد. من با این وجود تئاتر را ادامه دادم…”

داریوش اسدزاده از هنرمندان پیشکسوت سینما، تئاتر و تلویزیون در سال ۱۳۰۳ در کرمانشاه به دنیا آمد اما اصالتا تهرانی است. پدرش در ارتش کار می‌کرده و فرزند بزرگ خانواده بوده؛ دو برادر و دو خواهر دارد و در پنج سالگی از کرمانشاه به تهران می‌آید.

 

“خانه سینما” قرار است در جشن سینمای ایران فردا ۲ شهریور ماه از این هنرمند پیشکسوت برای سالها حضور و فعالیت در عرصه‌های هنری تقدیر کند؛ به همین بهانه به دیدار او در خانه‌اش رفتیم. آپارتمانی نسبتا قدیمی در محله‌ی «قیطریه» تهران.

 

با همسرش طاهره‌خاتون میرزایی تنها بود و مشغول نوشتن کتابی درباره تاریخ تئاتر در اتاقش؛ اتاقی نسبتا کوچک اما پُر از کتاب و تقدیرنامه.

 

با داریوش اسدزاده درباره روزهای ابتدایی حضورش در تئاتر و سینما صحبت کردیم، از سختی‌هایی که تا به امروز کشیده و آرزویش برای اینکه کاش هنرمندانی که کارش را با آنها آغاز کرده هنوز هم بودند.

 

او جوانی را دورانی سخت و بدی می‌داند و معتقد است که کمتر کسی پیدا می‌شود که بتواند تصمیم درستی را برای آینده‌اش بگیرد.

 

در ادامه مشروح گفت‌وگوی ایسنا که در عصر یکی از روزهای تابستان با این هنرمند انجام شد را می‌خوانید:

 

* آقای اسدزاده، حدود ۸۰ سال است که شما در سینما و تئاتر فعالیت می‌کنید، در روزهای ابتدای کارتان، هیچوقت چنین روزی را پیش بینی می‌کردید؟

نه اصلا، در واقع هیچ کس نمی‌تواند آینده خود را پیش‌بینی کند. اما فکر نمی‌کردم تا به این اندازه در کار سینما و تئاتر پیشرفت کنیم با این وجود به نظرم هنوز هم کم است و جا دارد تا بیشتر از این جلو برویم.

 

*شما فعالیت هنری خود را با تئاتر آغاز کردید…

بله. می‌توان گفت ما از پایه‌گذاران تئاتر ایران بودیم که از بین آنها فقط من زنده هستم. به طور کلی من سینما را از سال ۱۳۲۷ و تئاتر را از سال ۱۳۲۰ شروع کردم. از افرادی که در آن زمان کار را با هم شروع کردیم، هیچ کدام فکرش را هم نمی‌کردیم که تا اینجا برسیم. زمانه خیلی فرق کرده است.

 

من در سال ۱۳۲۰ به هنرستان رفتم. علتش هم این بود که به کار تئاتر علاقه زیادی داشتم البته تئاتر حرفه‌ای را خیلی خوب نمی‌شناختم و آن را از سیاه بازی شناخته بودم. یادم است که پدرم من را برای تماشای سیاه‌بازی می‌برد و به این ترتیب این امر باعث علاقه و عشق من به تئاتر شد. وقتی هم که تحصیلاتم تمام شد و وارد هنرستان هنرپیشگی شدم پدرم خیلی با کارم مخالف بود، بالاخره با اصرارهای پی در پی و با وجود ناراحتی او، کار را ادامه دادم و جزو هنرپیشه‌های موفق روز هم شدم.

 

آن موقع وقتی از هنرستان بیرون آمدیم یگانه تئاتری بود به نام “تماشاخانه تهران” که وقتی سیدعلی نصر فوت کرد نام آنجا را تغییر دادند و به نام او گذاشتند. در ابتدا شاید ۱۰ تا ۱۵ نفر بودیم. کارهای کوچک انجام می‌دادیم و به این ترتیب ما را محک می‌زدند. در آن زمان دو دسته شدیم. عده‌ای قراردادی بودیم که ما را محضر می‌بردند و از ما امضا می‌گرفتند و یک قرارداد یکساله با ما بسته می‌شد و مثل کارمند اداره به ما حقوق پرداخت می‌کردند. یک عده هم شب مُزد بودند. در آن زمان یعنی اوایل دهه ۲۰ شرایط ما خوب بود زیرا می‌دانستیم سر ماه حدودا ۶۰ تومان حقوق به ما پرداخت می‌شود.

 

در تئاتر با افرادی مثل عبدالحسین نوشین و محمد علی جعفری و مصطفی اسکویی کار کردم. من ۳۰ سال در “تئاتر تهران” ماندم. از سیاه لشگری شروع کردم تا کارگردانی و نویسندگی هم پیش رفتم. در ابتدا دکور را رنگ می‌کردیم، زمین صحنه را هم تمیز می‌کردیم و هر کاری از دستمان بر می‌آمد انجام می‌دادیم. در واقع بعد از ظهرها سر تمرین می‌رفتیم، شب هم بعد از اجرا دکور را می‌ساختیم و در این مسیر عشق بود که ما را به انجام این کار وا می‌داشت.

 

به هر جهت کار را از اینجا شروع کردیم و از هنرپیشه‌های اول آن زمان بودیم. تا سال ۱۳۲۷ که کار سینما برای من شروع شد. در همان سال ۲۷؛ دو کار انجام دادم که هم کارگردان و هم فیلمبردار از اقلیت‌های مذهبی بودند. آخرین سینمایی من هم فیلمی به کارگردانی بهمن فرمان آرا بود و پیش از آن هم «۵۰ کیلو آلبالو» را بازی کرده بودم.

 

*قطعا رسیدن به جایگاهی در هنر کار سختی است و نیاز به مرارت‌ها دارد، شما چگونه این مراحل را گذراندید؟

همانطور که گفتم پدرم مخالف کار من بود درست هم می‌گفت اما ما جوان بودیم و نمی‌توانستیم آینده را پیش بینی کنیم، در ضمن به هنر هم عشق داشتیم. یک بار به تئاترم دعوتش کردم اما خوشش نیامد و سری تکان داد و رفت. تا جایی که می‌توانست جلوی من را می‌گرفت اما عشق من به این کار بیشتر بود و یک بار هم به همین دلیل از خانه بیرونم کرد. من کار اداری هم داشتم و در وزارت دارایی کار می‌کردم، پست حساس و مهمی بود و همزمان با آن در تئاتر هم بودم. جوانی دوران بدی است، افراد کمی پیدا می‌شوند که بتوانند در آن زمان راهشان را درست انتخاب کنند.

 

من ویالون هم می‌زدم و به مدرسه موسیقی کشور رفتم اما علاقه‌ام به تئاتر بیشتر بود و البته که پدرم می‌گفت “تو میخواهی مطرب شوی؟” به همین دلیل ویالونم را شکست. در واقع داستان اینگونه بود که روزی پدرم خانه نبود و داشتم تمرین می‌کردم. متوجه نشدم که به خانه آمده است، وقتی من را دید جلو آمد و همان شد که از خانه بیرونم کرد و برای مدتی خانه عمویم ماندم.

 



منبع خبر

گرد آوری : http://www.lifestyles.ir

ماجرای بیرون انداخته شدن بازیگر پیشکسوت از خانه پدری

مطالب داغ


پرشین جوک

دوستان عزیز تمام سعی ما شاد کردن دل شما کاربران عزیز حتی لحظه ای می باشد. پس به مطالب این سایت به صورت طنز نگاه کنید.